باقرى بيدهندى

261

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

چو تن فربه كنى لاغر شود جان * چو جان را پرورى تن گشت پژمان تن‌آسائى هلاك جان پاك است * ز رنج تن روانها تابناكست حكيمان بر مثال گوهر و سنگ * همى دانند جان و تن ز فرهنگ تو سنگ تن مزن بر گوهر جان * غبار جسم از آن گوهر بيفشان تن‌آسائى روانت تار سازد * فروزان شمع جان تن گر گدازد تو را تا يار باشد دانش و راى * تن خاكى بيفكن جان بياراى كه جان جاويد يابد زندگانى * تن خاكى نپايد جاودانى و حاجاتهم خفيفة ترجمه : حاجتهايشان سبك . نكويان جهان از بىنيازى * نميگيرند عالم را ببازى سبكبار اندرين دار مجازند * به كمتر مايه آنان بىنيازند نياز جسم و جان را برده از ياد * بنازد دلبر خود گشته دلشاد بجز خالق كه از گل بىنيازست * خلايق را به يكديگر نياز است و ليكن پارسايان را قناعت * سبك بنموده سنگين بار حاجت چو قوتى يا بى و كهنه قبائى * بزن بر فرق گردون پشت پائى جهان را سهل گير ار هوشمندى * منه بر پاى خود از حرص بندى توئى مرغ سبك پرواز هوشيار * در اين ره رو چو آگاهان سبكبار سبكباران بمنزلها رسيدند * كهن دزدان بغافل‌ها رسيدند سبكبارى نشاط اين جهانست * قناعت بيگمان گنج نهانست ز دام حرص و شهوت رست بتوان * در صد گونه حاجت بست بتوان هزاران حاجت از حرص آيدت پيش * قناعت كن ز محتاجى بينديش زند چون حرص مرغى گربه را راه * ور افتد سرنگون آن گربه در چاه